تبليغاتX
درخشش ابدی یک ذهن زیبا

چند بار مینویسم و خط میزنم ، یکی  از همان دفعاتی است که نمیدانم چگونه مقصود خودم را بیان کنم ، این بار صد در صد مقصر من هستم ، لعنت به  من !
این را از کتابی انتخاب کرده ام که مخاطبش خودم هستم:

(( انسان بی احساس مخصوصا اگر دارای روح لطیفی باشد ، زیبایی ، پاکی ،  و درستی را مثل دیوانه ها دوست دارد،و برای آنها فداکاری میکند ، اما در برابر ضعفها ، گذشت و برای زشتی ها ترحم نمیکند ، فقط عصبانی و غیر قابل تحمل میشود ، انسان خطاکار و شکست خورده برای او به ظاهر مثل درخت خشکیده ی یک مزرعه است که بدون ترحم آن را از ریشه میکند ، برای یک بدی که انجام شد ، هیچ عذر و بهانه ای را قبول ندارد .به نام مردم ، به نام حقیقت بدون انصاف حکم صادر کردن ، رحم کردن ، به فریاد دیگران رسیدن و گوش دادن به مشکلات دیگران هم لازم است.))
 این همه نوشتم ولی باز نتوانستم منظور خودم را برسانم ، بگذار بی پرده حرف بزنم :
از تو معذرت میخواهم ، از تو که قلبت  را شکستم ، از تو که ناراحتت کردم ، از تو که دوست خوبی برایت نبودم میخواهم مرا ببخشی ، میدانم آنقدر بزرگ هستی که مرا خواهی بخشید ،حتی دستم را خواهی گرفت ، لبخند هم میزنی تا من ناراحت نباشم ،  فقط نمیدانم آیا خودم خواهم توانست خودم را ببخشم ؟
+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 8:2 PM  توسط پدر خوانده  | 

من مست و تو دیوانه ٬ما را که برد خانه ؟
                             صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
امروز که این بیت را در صفحه ی خانم (( ش )) دیدم ٬حس عجیبی پیدا کردم ٬منو به چند ماه پیش برد ٬احساس خیلی خوبی پیدا کردم ٬ مثل یک وحی ٬لذت بخش بود ٬این را  یک نشانه میدانم ٬ برای شروع حرکت.

پ.ن:گفتم که چیست فرق میان شراب و آب
                                   کاین یک خنک کند دل و آن یک کند کباب
      گفتا که آب خنده ی عشق است در سرشک
                                    لیکن شراب نقش سرشک است در سراب
پ.ن:دلم کرده امشب هوای شراب !
پ.ن:برای یک کاری دو دلم ٬ میترسم .
پ.ن:برای دو مادر دعا کنید ٬تا حالشان هر چه زودتر خوب شود.
پ.ن: اینجا رو میخوام تغییر بدم ٬هر پیشنهادی ٬ انتقادی ٬ حرفی دارید بسم الله بفرمایید.
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 10:17 PM  توسط پدر خوانده  | 

خیلی سخت است که برای رسیدن به یک روز خاص لحظه شماری کنی ،ولی آنقدر دچار روزمرگی شده باشی که آن روز بگذرد و تمام شود و تو اصلا متوجه نباشی ،روزی که مختص خودت بود و خودش ، روزی که منتظر غروبش میماندی و آن لحظه های شیرین حرف زدن ،لحظه هایی که بهترین زمانهای عمرت بودند ، آخر مجبور بود به حرفهایت گوش کند و تو چقدر شاد و خوشحال باشی که خودت را در این روز نشان دادی و سعی کرده ای دلش را بدست بیاوری ولی .......!
امسال این شعر حافظ را میخواستی برایش بخوانی :
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
                                                  پر کن مدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
                                                  مطرب بزن نوایی  ، ساقی  بده شرابی

خدایا چرا فراموش کردم ؟ آن دلشوره ها و آن نگرانی ها نشانه های تو بودند که نشانم بدهی فراموشکار شده ام ، نشانم دهی که عهدم را از یاد برده ام ، میدانم من یک احمق فراموشکارم .

پ.ن:  عاشق این قسمت از دعای کمیل هستم که مولا علی (ع) میگوید :
 (( ارحم علی عبده من راس ماله الرجاء و سلاحه البکاء ))
یعنی اینکه:بر بنده ای که بهترین داراییش ، امید به تو وسلاحش گریه است رحم کن!

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 2:17 PM  توسط پدر خوانده  | 

امروز تفالی به دیوان خواجه زدم این شعر آمد:
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
                                       ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
                                       هیچ  لایق  ترم  از  حلقه ی  زنجیر نبود
یا رب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد
                                      که   در    او   آه  مرا   قوت    تاثیر نبود
سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم
                                      چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنین تر ز قدرت در چمن ناز نرست
                                      خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا  باز به کوی تو رسم
                                      حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
                                     جز  فنای  خودم  از  دست  تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
                                      که  بر  هیچکسش  حاجت  تفسیر نبود  

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 10:20 AM  توسط پدر خوانده  | 

گاهی وقتها بعضی از آدمها کاری میکنند که من احساس حماقت میکنم.
گاهی وقتها بعضی از آدمها حرفهایی میزنند که من احساس بدی پیدا میکنم .
گاهی وقتها بعضی از آدمها چیزهایی مینویسند که احساس میکنم به شعورم توهین شده است.
گاهی وقتها بعضی از آدمها حتی حرفهای خود را زیر پا میگذارند ......
هر بار از کارها آسیب میبینم ولی هیچ وقت برایم درس عبرتی نمیشوند.
تنها کاری که میتوانم بکنم این است که این افراد را از زندگیم پاک کنم .
میدانم خیلی سنگدلم ولی خوب با غرورم چکار کنم ؟ به قول یکی از دوستان قلب من از سنگ است ٬بعضی چیزها و بعضی آدمها را زود فراموش میکنم .
مواظب باش شاید اسم تو را هم از حافظه ام پاک کردم٬مواظب باش !

پ.ن:حالا هی برای من از لورکا و برشت حرف بزن ٬آخه برادر من ٬مردم ما نمایشنامه نویسها را نمیشناسند ٬ علت مشکل را باید تو پیدا کنی.
پ.ن: تصمیم گرفته ام جوابیه ای برای آقای بی نیاز بنویسم ٬مرددم که بفرستم یا نه ؟
پ.ن:حالا جوابی که در ذهنم در نظر گرفته ام نیمه طنز و نیمه جدی است ٬لحنم هم بر خلاف دفعه های قبل خیلی آرام است .
پ.ن:امروز خیلی خوش گذشت ٬جای شما خالی !
پ.ن:به نظر شما با هزار تومان چگونه میشود یک هفته را سپری کرد؟
پ.ن:کتابهای نخوانده ی کتابخانه ام دارند تمام میشوند ٬حالا چیکار کنم ؟(هزار تومان یادتون نره )
پ.ن: زندگی بدون یورو خیلی سخت است.

پ.ن: چقدر از پارتی بازی متنفرم ولی خوب مجبورم دیگه !
پ.ن:این من ، دیگه من نیست !
پ.ن:آقا من دیگه خجالت میکشم از شما بستنی بخرم !آخه تا کی باید قیفی 200 تومانی بخرم و شما هم مجبور باشید منو تحمل کنید ؟
پ.ن:سعی میکنم از این به بعد به اس ام اس های هیچکس جواب ندهم.
پ.ن:تصمیم نهایی ؟آره یا نه؟ مثل دفعات قبل یا برای همیشه ؟ شاید  6 ماه ؟جدی میگی ؟خیلی خوبه!
پ.ن:وای خدای من !تا آخر شهریور نیستی ؟ دلم واست تنگ میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 9:1 PM  توسط پدر خوانده  | 

۱) قل جان از تو ممنونم ٬تا دو نصف شب کنار دریاچه به حرفهای تو فکر میکردم ٬ خیلی وقت بود که اینقدر با کسی درد و دل نکرده بودم ٬ خوشحالم که یک همدرد دارم و کسی را دارم که حرفهایم را میفهمد ٬ به اندازه ی تمام ستارگان آسمان از تو متشکرم.

۲)مهدی جان حرفهای تو مثل همون بستنی بود که جیگر منو حال آورد ٬ وای چند بار اون کامنت رو خوندم ٬ ممنونم که دوست خوبی مثل تو دارم .

۳)صورتهای کاغذی عزیز منظورم این وبلاگم نبود ولی از تو هم ممنونم.

۴)سپیده من کمی مهربانتر میشوم ٬ راستی خیلی ماهی ٬ دمت گرم.

۵)هاله جان فهمیدم ٬ از تو هم شرمنده ام .

۶)فاطمه خانم منم فکر میکنم که فکر خوبی نبود .

۷) نادر جان متن رو خوندم ٬ البته خودم هم ویرایشش کردم ٬ فاصله ی خطها زیاد بود ٬در ضمن دعا میکنم هر چه زودتر حال مادر جان هم خوب بشود ٬به اندازه ی تمام خوبیهایت دوستت دارم .

۸) حامد جان با اینکه چند بار بدجور دلم را شکستی ٬ ولی امروز فهمیدم که بدون تو هیچ وقت نمیتوانستم ٬ تو بهترین داداشی کوچولوی دنیا هستی ٬ بهت افتخار میکنم ٬ از اینکه با حرفهایت مرا آرام کردی ٬ از اینکه در کنارم بودی و به حرفهایم گوش میدادی ٬ از اینکه به خاطر من از مسافرتت گذشتی ٬ممنونم.

۹) از تو هم ممنونم ٬ ای کاش آه مامان تو منو میگرفت :)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:42 PM  توسط پدر خوانده  | 

از دیروز دارم به حرفهای نادر فکر میکنم ٬ از همان ساعتی که همدیگر را دیدیم ٬ حرفهایش مدام در ذهنم  میچرخند٬خودم هم فکر میکردم عوض شده باشم ولی نه تا این حد ٬ حرفهای نادر ٬مهدی ٬هاله  ٬ محمد٬بهاره  را کنار هم میگذارم ٬ و به این نتیجه میرسم که من خیلی  متفاوت تر از قبل شده ام ٬ خودم که این تغییر را دوست دارم ولی انگار خیلیها همان آدم قبلی را ترجیح میدهند .

تمام احساس و حالات خود را در یک  جمله به نادر گفتم : من بی انگیزه و بی هدف شده ام !
و نادر گفت: حسین همیشه بهترین بود ٬و حرفهایی زد که مرا به گذشته های نه چندان دور برد.

این روزها آنقدر بی حوصله شده ام که حتی نمیتوانم خودم را هم تحمل کنم . و حرفهای دوستان که مدام در جلوی چشمانم رژه میروند٬ مثل آب سردی میماند که مدام به صورتت پاشیده میشود و در تو ایجاد شوک می کند.

دوستان کمکم کنید تا همان آدم قبلی شوم ٬ بگویید حسین چطور آدمی بود ؟ شاید توانستم در یکی از لایه های وجودی خودم پیدایش کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 8:58 AM  توسط پدر خوانده  | 

تراویس : همه ی عمرم تنها بودم ، من مرد تنهای خداوندم .....روزها در چرخه ای طولانی و پیوسته میگذرند ،  هر روز درست مثل روز بعد ، و سپس یکدفعه تغییری از راه میرسد .

و  نقطه ی عطف داستان  شروع میشود ، تراویس طغیان میکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 3:35 PM  توسط پدر خوانده  | 

تراویس : همه ی حیوونها شبها میان بیرون ، خدا رو شکر که باران را فرستاد تا شهر را از فاحشه ها ، ...بوگندو ، بچه بازها ،همجنس بازها ، بنگی ها ، هروئینی ها ، مرض و فساد پاک کنه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:54 AM  توسط پدر خوانده  | 

مایکل:کی تو چه انتظاری از من داری ؟ انتظار داری بزارم بری ؟انتظار داری بزارم بچه هام رو از من بگیری؟ مگه من رو نمیشناسی ؟مگه نمیدونی این کار غیر ممکنه و من از تمام قدرتم استفاده میکنم تا چنین اتفاقی نیفته!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 5:51 PM  توسط پدر خوانده  |