چند بار مینویسم و خط میزنم ، یکی از همان دفعاتی است که نمیدانم چگونه مقصود خودم را بیان کنم ، این بار صد در صد مقصر من هستم ، لعنت به من !
این را از کتابی انتخاب کرده ام که مخاطبش خودم هستم:
خیلی سخت است که برای رسیدن به یک روز خاص لحظه شماری کنی ،ولی آنقدر دچار روزمرگی شده باشی که آن روز بگذرد و تمام شود و تو اصلا متوجه نباشی ،روزی که مختص خودت بود و خودش ، روزی که منتظر غروبش میماندی و آن لحظه های شیرین حرف زدن ،لحظه هایی که بهترین زمانهای عمرت بودند ، آخر مجبور بود به حرفهایت گوش کند و تو چقدر شاد و خوشحال باشی که خودت را در این روز نشان دادی و سعی کرده ای دلش را بدست بیاوری ولی .......!
امسال این شعر حافظ را میخواستی برایش بخوانی :
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن مدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ، ساقی بده شرابی
خدایا چرا فراموش کردم ؟ آن دلشوره ها و آن نگرانی ها نشانه های تو بودند که نشانم بدهی فراموشکار شده ام ، نشانم دهی که عهدم را از یاد برده ام ، میدانم من یک احمق فراموشکارم .
پ.ن: عاشق این قسمت از دعای کمیل هستم که مولا علی (ع) میگوید :
(( ارحم علی عبده من راس ماله الرجاء و سلاحه البکاء ))
یعنی اینکه:بر بنده ای که بهترین داراییش ، امید به تو وسلاحش گریه است رحم کن!
امروز تفالی به دیوان خواجه زدم این شعر آمد:
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود
یا رب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنین تر ز قدرت در چمن ناز نرست
خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچکسش حاجت تفسیر نبود
گاهی وقتها بعضی از آدمها کاری میکنند که من احساس حماقت میکنم.
گاهی وقتها بعضی از آدمها حرفهایی میزنند که من احساس بدی پیدا میکنم .
گاهی وقتها بعضی از آدمها چیزهایی مینویسند که احساس میکنم به شعورم توهین شده است.
گاهی وقتها بعضی از آدمها حتی حرفهای خود را زیر پا میگذارند ......
هر بار از کارها آسیب میبینم ولی هیچ وقت برایم درس عبرتی نمیشوند.
تنها کاری که میتوانم بکنم این است که این افراد را از زندگیم پاک کنم .
میدانم خیلی سنگدلم ولی خوب با غرورم چکار کنم ؟ به قول یکی از دوستان قلب من از سنگ است ٬بعضی چیزها و بعضی آدمها را زود فراموش میکنم .
مواظب باش شاید اسم تو را هم از حافظه ام پاک کردم٬مواظب باش !
پ.ن:حالا هی برای من از لورکا و برشت حرف بزن ٬آخه برادر من ٬مردم ما نمایشنامه نویسها را نمیشناسند ٬ علت مشکل را باید تو پیدا کنی.
پ.ن: تصمیم گرفته ام جوابیه ای برای آقای بی نیاز بنویسم ٬مرددم که بفرستم یا نه ؟
پ.ن:حالا جوابی که در ذهنم در نظر گرفته ام نیمه طنز و نیمه جدی است ٬لحنم هم بر خلاف دفعه های قبل خیلی آرام است .
پ.ن:امروز خیلی خوش گذشت ٬جای شما خالی !
پ.ن:به نظر شما با هزار تومان چگونه میشود یک هفته را سپری کرد؟
پ.ن:کتابهای نخوانده ی کتابخانه ام دارند تمام میشوند ٬حالا چیکار کنم ؟(هزار تومان یادتون نره )
پ.ن: زندگی بدون یورو خیلی سخت است.
پ.ن: چقدر از پارتی بازی متنفرم ولی خوب مجبورم دیگه !
پ.ن:این من ، دیگه من نیست !
پ.ن:آقا من دیگه خجالت میکشم از شما بستنی بخرم !آخه تا کی باید قیفی 200 تومانی بخرم و شما هم مجبور باشید منو تحمل کنید ؟
پ.ن:سعی میکنم از این به بعد به اس ام اس های هیچکس جواب ندهم.
پ.ن:تصمیم نهایی ؟آره یا نه؟ مثل دفعات قبل یا برای همیشه ؟ شاید 6 ماه ؟جدی میگی ؟خیلی خوبه!
پ.ن:وای خدای من !تا آخر شهریور نیستی ؟ دلم واست تنگ میشه.
تمام احساس و حالات خود را در یک جمله به نادر گفتم : من بی انگیزه و بی هدف شده ام !
و نادر گفت: حسین همیشه بهترین بود ٬و حرفهایی زد که مرا به گذشته های نه چندان دور برد.
این روزها آنقدر بی حوصله شده ام که حتی نمیتوانم خودم را هم تحمل کنم . و حرفهای دوستان که مدام در جلوی چشمانم رژه میروند٬ مثل آب سردی میماند که مدام به صورتت پاشیده میشود و در تو ایجاد شوک می کند.
دوستان کمکم کنید تا همان آدم قبلی شوم ٬ بگویید حسین چطور آدمی بود ؟ شاید توانستم در یکی از لایه های وجودی خودم پیدایش کنم .
تراویس : همه ی عمرم تنها بودم ، من مرد تنهای خداوندم .....روزها در چرخه ای طولانی و پیوسته میگذرند ، هر روز درست مثل روز بعد ، و سپس یکدفعه تغییری از راه میرسد .
و نقطه ی عطف داستان شروع میشود ، تراویس طغیان میکند.